نظم نگاهت...
میخواهم شعری بسرایم!
شعر سپید....
و شاید سرخ٬ به سرخی یک سیب!
شاید سبز!به سبزی دستهای مهربانت
اما درخشش سیاهی چشمانت ....چشمانم را میزند!
نگاهم خاموش می شود
بغض میکنی!
سیاهی چشمانت خیس میشود...
آبی میشود...
به رنگ آسمان
شعرم رنگ می بازد!
شاید شعر...
غم صدایت آوار می شود روی قلبم
نگاهت....میچسبد به کف دو چشمم
لعنت به آن نگاه...
نگاهی که مرا برد تا.....
تا کجا؟
رفتم...تا
تا انتهای آبی نگاهت؟
شاید تا اعماق نسیم سبز دریاچه
شاید...
رو بروی من بودی و چشمانت زیر و رو کرد تمام سینه ام را
...وجودم را!
چیزی نیافت!
میدانم که نمیدانستی!
نمیدانستی قلبم را سپرده بودم به آسمان
تا در امان باشند از شراره های نگاهت!!
امان؟؟
نمیدانم شاید!
اما...
جایی امن تر از آغوش تو پیدا نمی کنم!!
نمیدانستم!!
نمیدانستم نهال سیبی وسط کویر وجودم می کاری!
و من پی بردم
به سبزی نگاهت
قلبم بهانه میگرفت..آنقدر بیتابی تو را کرد که از آسمان طرد شد!
کویر سینه مرا به آغوش ابرها ترجیح داد!
قلبم میخواهد برگردد...
قلبم منتظر است...
منتظر است تا تو در را به رویش باز کنی
